|
گوهرشادخاتون
|
اینجا ادارهی حوادث جمعیت هلال احمر افغانی است، جایی که هر روز فوج فوج
مردمانِ عریضه به دست، پیش کاکا عثمان مدیر بیجاشدهگان میآیند. کاکا عثمان هم با
حوصلهمندی با ایشان همدردی میکند و در نهایت وعده میدهد که در کمیسیون
عرایضشان را مطرح کند تا برایشان مساعدت مالی شود. بارها دیدهام کسانی که مراجعه
میکنند؛ حتا کرایهی برگشت خویش را ندارند. صحنههایی اینچنینی دل انسان را اگر
ذرهای انسانیت در گوشه و کنارش رسوب کرده باشد؛ درد میآورد.
چند روز پیش ؛ جوان زنی که زمان اثر جوانیش برده بود؛ در آستانهی دروازه عریضهاش
را پیش کرد. اشکهای سیلآسای فریبا امان از وی بریده بود تا عرضِ حال کند. بر آن
شدم تا غم بیقراریش را جویا شوم. از انتحار میگفت و از نابینایی و درد، و نفرین به
جان آن خداناشناسی میکرد که «شریف» را به روزِ سیاه نشانده است و او را نیز. دمی با
او همنوایی کردم و نمیدانم چطور شد که خود را در تپههای «ده اوغانان» یافتم. فریبا در
کنار قبرستان منزلی به کرایه گرفته بود که هیچ جایش به خانهی آدمیزاد شباهت نداشت.
دروازهی چوبی کهنهای در ورودی دالان و دهلیزهایی تنگ و بویناک و رطوبتزده ما
را به سراچهای رهنمون میشود که تکیدهگی و کهنهگی و رطوبت و بدبویی از سیمای
خانه هویداست. از زینه مانندهایی بالا شدم و در انتهای بالاخانه؛ اتاقکی کوچک بود که
تمام فامیل فریبا در آن زندگی میگذراندند. به محض اینکه پرده دم دروازه را پس زدم
تا پای در خانه مانم؛ چشمم به جوانی زیبا دوخته شد که با اندامی لاغر و نحیف در پهلو
به نحوی افتاده است که از کمر دو نیمه شده باشد. گنس و گل با دیدنش آه ناخوداگاه
از نهادم بالا گرفت-آدمی جیگرش کباب میشود-. یادم از فریبا و فرزندان گرسنه و
استخوانیاش رفت و شریف و صفحات زندگیاش در ذهنم ورق میخورد.
قمر، مادری پیر و بیوهزن بار زندگی دو فرزندش را در فقر و سختی بر دوش میکشد؛ از
نان عرقزده شکمشان را پر میکند تا شاید روزی مردانی رشید شوند و از دردهای مادر
بکاهند. لقمه نانی حلال پیدا کنند و تلخیها و مرارتهایش را التیام بخشند. روزگار
گذران است و انگار دنیا میخواهد روی خوشی به قمر نشان دهد. میرود تا فرزند ارشد
را مهر دامادی زند. اسدالله نامزاد میشود و شریف الله هم در دکان قنادی شاگرد میشود. لبخندی بر گوشهی لبِ پیرزن، خانه میکند و بوسهای بر پیشانی اسد زده، راهی خانهی
عروس«فریبا» میشود تا در شب عید بزرگ-قربان- برای عروسش عیدی برد. عیدانهها
سربسته میماند که خبر از انتحاریای است در بهارستان و شریف و بایسکلش و شفاخانه
ایمرجنسی. مادر خود را به شفاخانه میرساند و جوان 13 سالهاش را بیهوش مییابد.
در بهارستان انتحاری رخ میدهد و شریف سوار بر بایسکلش از وارخطایی با فرق سر به
پمپر موتری برابر میشود. سه ماه طول میکشد تا شریف به هوش بیاید. –فریبا میگوید:
«کاش هرگز به هوش نمیآمد»، سه ماه، مادر سپنجوار ججقش برآمد تا شریف؛ بیهوش
به هوش آمد. شریف هم نابینا شد و هم اعصابش را از دست داد هم دست و پایش
خشک و کج شد و هم دیگر زبان در کامش نچرخید. این انتهای مصیبت نبود و قمر دو
ماه تمام فرزند دلبندش را تا زیارتهای غزنی و بلخ و این کوی و آن کوی گرداند و
شریف شفا نگرفت. قمر جواب نگرفت و غم به دل کرد و سر زیر لحاف برد و هرگز
چشم باز نکرد. شریف اینک هشت سال است که در زمین و هوا معلق است. اسد پیش از
رفتن برای کراچیوانیاش، او را به تشناب میبرد و فریبا نانِچای شریف را کم میدهدتا
ضرورتش به مستراح کم افتد. این است زندگی و روز و شب جوان بیست و یکسالهای
که تکه چوبی خشک شده در گوشهای افتاده است. فریبا میگوید: «من نگون بختم که
از خروسخوان تا شبانگاهان؛ زندگیام و جوانیام به پای شریف گذاشته شده. اسدالله اگر
برای کار از خانه دور شود تشناب رفتن شریف چی میشود و اگر دور نشود طفلها
گرسنه میمانند. هر چند هر چی کار هم کند کرایه این خانه هم پرّه نمیشود. چی کنم
نان نداریم بخوریم این معلول هم زندگی را از ما گرفته است؛ قربان خدا شوم مرگ هم
گاهی خوب چیز است...»؛ فریبا مابین اشک و آه از دیدنیهایش و از بخت سیاهش
میگوید و از پرستاری طاقتفرسای شریف که میبینم اشک در چشمان شریف حلقه
زده است. از فریبا میپرسم: «آیا شریف صحبتهای ما را فهمیده است؟» و فریبا
میگوید: «بلی او گاهی برسر برادرزادههایش دست میکشد و سر به آسمان آنها را دعا
میکند، هر چند کامش پایان آمده و زبان فضای چرخش ندارد»، پس برایش میگویم:
«چرا میگویی اعصابش را از دست داده است؟»، در جوابم میگوید: « همیش دهان بسته
چیزهایی با خود میگوید و اشک میریزد». دیگر طاقت جواب و سوال و... را نداشتم،
احساس میکردم راه نفسم بند شد. از جایم برخاستم تا بیرون شوم و فریاد سر دهم به
تمام کسانی که انتحار را وسیلهی نیل به بهشت میدانند، به تمام کسانی که با افتخار
مسئولیت انتحاریها را برعهده میگیرند، به تمام کسانی که این سرنوشت را برای ما رقم
زدند؛ به همه شان بگویم اگر صرفا شریف در این بیروبارشان قربانی باشد؛ به آرزویتان
رسیدهاید. غمتان نباشد که هر روز پنجاه و شصت نفر از طفل و پیر و جوان این مرز و بوم
خوراکتان است. پس بیایید از بادارنتان بخواهید تا بمهای قویتر بسازند تا انسانها را
نیمکُش نکند و جانش را کامل بستاند. دلتان جمع اگر خدای شریف و شریفها آرامتان
گذارد که بندهی عزیزش را- انسانی که تاج کرّمنا را بر فرقش نهاد - به تکه چوبی
خشک تبدیل کردهاید، مادر بیوهزنش را به خاک سیاه نشاندید و برادرش را هردم شهید
کردید؛ که نمیگذارد؛ خداوندی که من میشناسم اگر شما را صرف به خاطر همین
شریف جزا دهد؛ منتظر جاریشدن عدالتش باشید که خوش روزگاری در انتظار شما
فسیلمغزان روزگارست. خدایش تو را به عدل خویش بپیچاند که بد کردهای با این وطن و وطنداران.
تجدید حیات اسلام در تمام نقاط جهان بر روی زندگی مسلمانان تاثیر
گزار بوده است به طوری که باعث برانگیختن تلاشی نو بین مومنان
برای درک مفهوم واقعی اسلام به عنوان روشی جامع و فراگیر برای
زندگی بهتر شده است. از اینروست که زنان و مردانی که امت
اسلامی را تشکیل می دهند باید به طور یکسان و برابر در این تلاش
ارزشمند شرکت کنند. اعطای حقوق اسلامی زن در جامعه بدوی
عرب جاهلیت بسیار انقلابی مینماید. اما امروزه بر خلاف روح حقیقی
و بنیادین اسلام ، اغلب آن تساوی و مقام انسانی که قرآن به زنان
عطا فرموده با درک ناصحیح و تفسیرهای بعضا جاهلانه و اجرای
نامناسب قوانین اسلامی نادیده گرفته می شود که خود بزرگترین
منشا ستم وارد به زنان است. قرآنی خمیره و ماده اولیه زن و مرد
را یک چیز میداند (خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّار)، قران
یگانگی در خلقت را بر میشمارد و میگوید هر دو از یک جنس آفریده
شدهاند(وَهُوَ الَّذِيَ أَنشَأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ
وَمُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ)، هدف از تمایز
و تفاوت جنسیتی(آفرینش به صورت زن و مرد) تحقیر هیچ جنسی
نیست بل هدف شناخت مطلوب یکدیگر و تعامل و امتداد نسل است.
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ
شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا)، هلا هلا نکنید پیامبرم برای وصل آمد
نه فصل، پیامبرم ندای آزادی زن را سر داد، پیامبرم پیام یاوری زنان و
مردان مومن را علم کرد کجایید که این پیام را بشنوید(وَالْمُؤْمِنُونَ
وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعضهم أَوْلِيَاء بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ
وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ
وَيُطِيعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ
عَزِيزٌ حَكِيمٌ)، کجایید شمایی که زن را از تباری دونتر از خود
میشمارید مگر آن دینی که به آن استناد میکنید نگفته است: «
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» و تو هنوز چون ابوجهل و ابولهبی
که به اصل و نسب میبالیدند و رسولالله مبارک میگفت بلال حبشی
تبار سیاه غلام نسب، مرتبهای مافوق این دو دارد، چرا بر تو سخت
میآید که زن را در مرتبه انسانی خویش شریک کنی و به استناد چه
چیزی خود را بر او رجحان دادهای.
در لغت نامه دهخدا پیرامون خرافه آمده است: « خرافة « خ ُ ف َ» (اِخ ) نام مردی پری زده
از قبیله ٔ عذره بوده است و او آنچه از پریان میدید، نقل میکرد و مردم او را به دورغ
میپنداشتند و باور نداشتندی و گفتندی : هذا حدیث خرافة و هی حدیث مستملح کذب.
(منتهی الارب ). در اصابه راجع به او آمده است : او مردیست که در بیپایگی احادیث به او
مثل زده میشود و احادیث بی پایه را میگویند: «حدیث خرافه». نام اودر بین صحابیان
نیامده است و فقط نقل کرده اند که عایشه شرح حال او را به نقل از پیغمبر چنین آورده است
که پیغمبر روزی گفت : او مردی صالح بود و شبی از نزد من خارج شد و سه جن بر او حمله
بردند و او را به اسارت گرفتند؛ یکی قصد قتل او کرد و دیگری می خواست او را دربند کند و
سومی گفت : صحیح آن است که او را آزاد کنیم . تا آنکه مردی از جنیان بر آنها گذشت و
قصة بطولها. بعضی دیگر داستان خرافة بصورت دیگری آورده اند مبنی بر آنکه روزی پیغمبر نزد
اهل بیت و زنان خود حدیثی گفت. یکی از آنها گفت : این حدیث خرافه است ، پیغمبر فرمود:
شما «خرافة» را نمی شناسید، خرافه مردی از عذره بود و مدت ها در اسارت جنیان بسر برد
و از آنها داستان ها نقل کرده است . '
هشت ثور روز پیروزی حکومت مجاهدین را نه می توان شادی کرد و نه می توان
گریست فقط می توان مهمان دل رازق فانی شد.
چه خجالت زده صبحی ؟
چه دروغین شفقی !
آ سمان دامن خو نین دارد
کس نداند که در آ ن آ بی دور
در پس پردة ا بر
بر سر نور فروشا ن چه بلا آ مده ا ست
کس به مهتا ب تجاوز کرده ،
یا که خورشید به ا نبوه شهیدا ن پیوست
![]()
هرات در پهلوی دیرینگی تاریخیاش، یک از کانونهای علمآموزی و دانشاندوزی در تاریخ بوده
است. وضعیت فرهنگی هرات پیشازاسلام به سبب از میانرفتن بسیاری از منابع روشن
نیست جز اینکه آمدن نام این شهر در وندیداد اوستا، کتیبههای هخامنشی به عنوان یک از
ساتراپیهای این حکومت، و یا قرار گرفتن در متروپولیس بطلیموس حکایت از اهمیت این شهر
به دلایلی و از جمله موضوعات فرهنگی داشته باشد.
پرواضح است که در قرن پنجم محل این شهر با کرسیهای تفسیر و حدیث خواجه انصاری (رح)
تا به کجا رسید و نیز نظامیه هرات همپای دیگر نظامیههای بزرگ کانون دانشهای گوناگون بود.
یاقوت حموی که در ۶۰۷ هجرت از هرات دیدن کرده در معجمالبلدان شهر هرات را مملو از
علما و دانشمندان معرفی کرده است. در قرن 9 هرات در نگارگری و کاشی کاری و تذهیب و...
جایگاهی داشت و در قرن اخیر مدرسه جامع، غیاثیه و مدرسه عالی فخرالمدارس خوب درخشیدند
و شاگردانی بزرگ تربیت کردند و امروزه جای همه این نهادها و مدرسهها را دانشگاه هرات گرفته است.
به پایان می رسد حتا زندگی پردیسی
سال ها دور از خانواده و همه چیز .
زمانی پایان نامه هدف شده بود. باید هدفی نو پیدا کرد.
چقدر مضحک در آشوب و ناامنی هدفی می پایم..........
یاد مردی افتادم که او را هم قضا در همین شب ها گرفت...
در صدهزار قرن سپهر پیاده رو
نارد چنو سوار به میدان روزگار
پيش از شما
به سان شما
بيشمارها
با تار عنكبوت
نوشتند روي باد
كين دولت خجستهٔ جاويد زنده باد.
آخرین شعر کدکنی قبل از سفر به آمریکا.
اگربرخاطرت رد شد خیال من...
دعایم کن!
که رأیم را به صندوق که ریزم
مبادا اِکس مارا وای خوانند
همان وایی که از او می گریزم
انتخابات انتخابات انتخلبات صدایی که زنگ گوشهایم شده و هروقت به آن
فکر میکنم دلآشوبی مرا میگیرد که حساب ندارد. اینجا ایران است و من
ناظر شور و شعف مردمی بودم که برخی ها سالهای سال انتخابات را درک
نکرده بودند و اینبار واقعن رای دادند. جدا از نتایجش که نمیخواهم نظری ارائه
دهم، شور جوانان بالغ و نابالغ این مرزو بوم هی مرا یاد جوانان مایوس سرزمین
خودم میانداخت. اینجا مبارزه بر سر مسکن و کار و تغییرات و اصلاحات و... بود
آنجا مبارزه سر چیست؟ از وقاحتشان خجالت می کشم بگویم برخی کاندیداها
شعار یکدیگر را دیکته می کنند، برخی شعار ندارند یعنی در همین مرحله هم
ناکاماند و بعضی ها نمی دانند چرا آمدهاند؟ شاید هم بخاطر این آمدند که اسم
و رسمی پیدا کنند و عکسشان نیمهحیات شهرهای مردهمان را نیز بستاند یا نه
آمده اند تا افغانستان را درین بی آبرویی هم رکورددار کنند! در هیچ دولتی این رقم
بالای کاندیداها جواز مبارزه نگرفتهاند...نمی دانم چرا باز افغانستان؟
|
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید! این خیلی جالبه! چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» سناتور گفت «مشکلی نیست شما من را راه بده، من خود بقیه اش رو حل می کنم» |
آخرین رمانیست که جین آستین(تولد:1775) در زمان حیاتش
نوشت. جین آستین را همگان با رمان زیبایش غرور و تعصب
میشناسند. رمان اما نیز به فاصله پنج سال از غرور وتعصب
منتشر شد. اینک نقدی کوچک بر اما:
داستان پیچیده نیست، همزیستی یک چند محله در نزدیکی لندن-
بدون شک آن زمان- را نشان می دهد. یک محله که از حال هم
باخبرند در کار هم دخالت میکنند. در جامعه کوچکشان آدمهای
سفید بیش از سیاه و خاکستریاند. زنان نقش بارزی دارند . حسادت
زنها مثل همیشه سر جایش هست. داستان حول اما می چرخد:
اما دختریست باهوش و جذاب و البته مانند همهی دختران همسن
و سالش سری پرشور دارد. خودش را عقلکل می داند و به همه
آدم های اطرافش برچسب رابطههای عاشقانه میزند و خود را از
همه چیز بری می داند. در کنار اما دو دوشیزه جوان دیگر پررنگاند.
شنیده بودم که سلام کردن فضایلی بسیار دارد و باز بیشتر که فکر می کردم
احادیثی در نکویی سلام شنیده بودم اما وقتی اشارت پیر هرات را دریافتم
پس می گویم سلامی ازگونه زیر بر پدرم و مادرم و نیز بر تو باد.
« بر هر کسی که سلام می کنی از قول زبان، صدق دل می جوی که نظر
خلق برقول است و نظر الله به دل، هوش دار که به نفاق سلام نکنی، از دل
خود سلامت او طلب کنی آنگاه به زبان به سلام ظاهر کنی که تو از من
به سلامتی که نه بر تو حسد دارم و نه بد می سگالم و نه بد تو روا می دارم
و نه بدت می گویم و نه بدت روا می دارم، همه سلامت تو می خواهم از
بایستی نگاه علمی داشته باشم اما شور و وجد و نشاطی که
در سر این خواجه است مرا هم آرام نمی گذارد.خواجه در مجالس
درس خویش معلمی شیرین سخن با حافظه ای شگرف مابین
دروس عرفانی اش مدام حکایات شیرین بر زبان می آرد.
حکایاتی که هزارسال پیش شاگرد یا شاگردکان استاد از دهانش
می ربایند تا ما نیز شاگردان غیر حضوری این پیر عارف فارغ نیز
التذاذ بریم .
اسراییل (اسرائیل) در اشتباهید. آمده ام تا بگویم مرگ بر خودخواهی، جاه طلبی، جنگ منشی
تمام کسانی که رهبر گفته به خود حق می دهند تا مردم بیچاره را فدای حس برتر جویی خویش
کنند .امشب شب ناله های دلخراش کودکان معصوم غزه است که قربانی تدابیر نسنجیده و
شتابان حماس شده اند.نمی دانم در آیین اسلام که آیین جوانمردیست چقدر جواز دارد که در
حال آتش بس به جان مردم (حالا یهود)افتاد ؟آیا این توجیحی دارد؟ آیا انسانهایی چون حسن
نصرالله -که چون او ما چندهاتا در افغانستان داریم- که خود آلت دست اند ذره ای وجدان درد
می گیرند ؟
«ماجرای ۱۱سپتامبر ماجرای مشکوکی است .بهانه حمله به عراق است و حمله به عراق
مسکنی برای اقتصاد بیمار آمریکا . هدف آمریکا از فشار روی افغانستان و پاکستان ،چین
و هند هست و الا حضورشان در افغانستان سودی ندارد جز هزینه کردن...الان به مردم
فشار میارن در افغانستان ضمن اینکه چیزی هم گیرشون نمیاد.بلاخره افغانستان اقتصاد
فعال و منابع سنگین نداره بردارند ببرن بلکه پایگاهی است برای فلش زدن به سمت هند
و چین»(اظهارات دکتر احمدی نژاد )
کسی نظر یا اعتراضی نداره؟ آیا اگر دولت آمریکا صریحا مطلوب خودش را از دولتمردان فعلی
افغانستان مبنی بر استفاده از خاک این کشور به عنوان گذرگاه یا ساختن مراکز استراتژیکی
یا هرچی مطرح می کرد ،مورد مخالفت قرار می گرفت؟ نمی دانم یا از سیاست چیزی سرم
نمی شود و یا معادلات سیاسی پیچیده است !کسی چیزی می داند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوش بادا عید بر جان شما
آفرین بر عهد و پیمان شما
گوسفند نفس را قربان کنید
عید قربان است،قربان شما
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار ازبالش تاریک تنهایی سر بر دارم
و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته
او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنم سرگردان مرا تنها گذار